یک سوم راه گذشت
این روزها صبح با فکر نی نی از خواب بیدار می شم و شب ها با فکر نی نی می خوابم. تازه خیلی از شب ها هم تا صبح خواب یه نی نی می بینم.کلاً همه ی زندگیمون شده این نی نی کوچولو
نی نی نازم سه ماه از با هم بودن باهم نفس کشیدنمون میگذره،سه ماهه که من وهادی دیگه سه نفر شدیم و با عشق وفکر شما زندگی می کنیم،سه ماهه که به من لیاقت مادر بودن وحس ناب بودنت رو هدیه دادی. سه ماهه که زندگیمون رنگ تازه ای گرفته ، سه ماهه که قدم پر خیرت رو تو زندگیمون گذاشتی،سه ماهه که از عشقت لبریزم و سه ماهه که دیگه من نیستم و... همه ی اینها رو مدیون بودنتم که از بودنت زندگیمون عطر شکوفه های بهاری می گیره و در یک کلام دنیامون
..........یه دنیای جدید و زیباتر باتو.........
وقتی اسم وبلاگت رو انتخاب کردم معنا شو دوست داشتم ولی الآن با تمام وجودم لمسش می کنم. آرزوی دیدنت سراسر وجودمو پر کرده وچه خوشاینده این انتظار. انتظاری که ثلثش گذشت و به شادی گذشت خدایا شکرت که این روزهارو می بینم. خدایا شکرت که هادی جونمو دارم . خدایا شکرت سایه ی مامان باباهامون بالای سرمونه. خدایا شکرت که دلمون شاده..
این روزها یه کم ویارم کمتر شده وروبراه ترم ولی احساس می کنم از نظر روحی خیلی احساساتی تر شدم و همش دلم واسه مامانم تنگ میشه و میگم کاش خونشون اینجا پیش ما بود که اگه بودن عالی میشد واسه ی من ، هنوزم غذا پختن رو دوست ندارم واز پیچیدن بوی غذا تو خونه بدم میاد. هنوز اشتهام باز نشده وخیلی وقت ها فقط برای جوجو غذا می خورم.احساس می کنم یه کوچولو نی نی داره خودشو نشون می ده ولی هنوز شلوار جین می پوشم خب دیگه برم که قراره برم استخر و داره کم کم دیرم میشه


یک سوم راه گذشت
